تیریپ اُپِن مایندِد
شنبه 6 خرداد 1391 08:36 ب.ظ
بابای ما گاهی یه استیلای خاصی میاد با اینکه خیلی مصنوعیه ولی کلی حال می کنم. یکی از این تیریپا اینه که جدیدا وقتی از صب اول وخت تا بوق سگ با صدای بلند آواز می خونم تهش می گه "خوبه این نشون می ده سر حالی." و این در حالیه که خودم هم می دونم خیلی رو اعصابم روزایی که این کارو می کنم :دی یا بر عکس وقتی یه روز owl city رو با صدای بلـــــــــــــند نمی ذارم تا با صدای بلند باهاش بخونم، می گه "چیه خبری از آوازات نیس چرا؟ سرحالی؟"
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
گم شید فکرای عوضی
شنبه 6 خرداد 1391 07:32 ب.ظ
گاهی فک می کنم هیچوقت نمی تونم اون تصویرو دور کنم. یه هو وسط امتحان فیزیک اومد جلو چشمم، مادامی که درس می خونم حواسم پرت می شه، موقع خواب اذیتم می کنه و همینطور غدا خوردن. داشتم می گشتم، پریشون. طرف نوشته بود "لا حول ولا قوه الا بالله" جواب می ده. الان دیگه هر وقت میاد، پیش خودم می خونم. راس می گف. جواب می ده. اساسی.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
گودبای پارتی زورچپونی
شنبه 6 خرداد 1391 10:38 ق.ظ
شایدم بچه هارو ببرم تئاتر "عشق من حامد بهداد"
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 خرداد 1391 10:40 ق.ظ
درک پایین
جمعه 5 خرداد 1391 01:32 ب.ظ
من واقعا از دستای دراز و کف دستای گنده ی بچه های نو بلوغ متنفرم. همچنین از تمام اعضا و جوارح و روحیات پسرای زیر 17 سال. وای خدا :| صداشون! و فکرای لزجشون! در عوض به همون اندازه حسی که یه دختر 14 ساله نسبت به یه پسر 24 به بالا پیدا می کنه برام جالبه. :-؟؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 خرداد 1391 01:38 ب.ظ
ینی چی الان
جمعه 5 خرداد 1391 12:19 ب.ظ
خیلی راحت همه نماز صبام داره قضا میشه. چرا آخه؟ من برام خیلی مهم بود. هس هنوزم. چمه؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
حسش کردم، شایدم نع
پنجشنبه 4 خرداد 1391 09:43 ب.ظ
بانوی وحشی به من گف نپرس، بیشتر از این دو تا سوال درباره سین دیگه حرف نزن. منم خفه شدم. کاش قبلش هم حسش کرده بودم، اونقدری پیش نمی رفتم که بم بگه خواستم عقده ت خالی شه. یا بم بگه ایشالا واقعیشو بری، یا بگه با خودش بری. منم عین احمقا لبخند بزنم. به خودم، و به بانوی وحشی قول میدم از این به بعد منطقی تر رفتار کنم باش.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 خرداد 1391 09:47 ب.ظ
غرور محضه شاید
پنجشنبه 4 خرداد 1391 01:36 ب.ظ
من، جدیدانا، به این نتیجه رسیدم که بدون اینکه بهم یاد داده باشن خیلی چیزارو حالیمه. این همیشه باعث می شه بقیه از برخورد من و چیزایی که درباره آدما می دونم تعجب کنن. خوب حالا، اگه برای رشته، روانشناسی رو انتخاب کنم، اونوقت این آگاهی خدادادی، اکتسابی به نظر می رسه. مثلا وقتی یه روانشناس یه نظر کاملا درست از روابط دو نفر می ده، هیچکس تعجب نمی کنه. چون به هر حال چیزایی که یاد گرفته همه ش درباره همینا بوده. خوب می دونین شاید الان من یه آدم عقده ی تمجید به نظر بیام. ولی مطمئنم همه به طور ناخودآگاه از اینکه دیگه نتونن بقیه رو به وجد بیارن می ترسن منتها من دارم با صدای بلند این ترسو اعلام می کنم ولی اونایی که الان می گن "دختره ی عقده ای!" هیچوقت جرئت نداشتن این ترسو فریاد بزنن. حالا بگذریم، خلاصه اینکه دارم فک می کنم شاید هیچوقت روانشناسیو انتخاب نکنم. جامعه شناسی؛ علوم ارتباطات؛ شاید.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
حقیقت لتس گو
پنجشنبه 4 خرداد 1391 01:20 ب.ظ
چرا بعضی آدما از اینکه اتفاقای غیر منتظره براشون بیوفته عصبانی می شن؟ چرا از اتفاقایی که خارج از برنامه براشون میوفته استقبال نمی کنن؟ چرا فک می کنن باید یه اتفاق خیلی خیلی عجیبی بیوفته تا اسمشو بذارن هیجان؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
زباله ای به اسم زمان
چهارشنبه 3 خرداد 1391 07:18 ب.ظ
وقتی روزو بی پلان شرو می کنم اینجوری می شه. نه ورزش، نه درس، نه فیلم، نه کتاب. رسما پوچ. من معمولا پلانمو نمی نویسم. لحظه ای که صدای خوابو میشنوم، قبل از اینکه غافلگیرم کنه، تو ذهنم می گم فردا این کار اون کار. هیپوخت فک نمی کردم همین چن تا جمله تو ذهنم انقد مهم باشه که بتونه کل فردارو با قدرت مدیریت کنه.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
خطخطی واقعیت
چهارشنبه 3 خرداد 1391 05:54 ب.ظ
نمی دونم، ینی باید یه فکر جدی برای این فکرای وحشی که هر چن ماه یه بار میاد سراغم بکنم؟ هوم؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعقیب متجاوز
چهارشنبه 3 خرداد 1391 10:59 ق.ظ
ارسال شده در: women who run with the wolves ،
که اینطور، میشه گف من خودم یه جورایی یه روانشناس زنان تمام و کمال بودم. کلاریسای عزیزم، تو توی فصل دوم تازه از مرد حیوانی، ریش آبی و اون روح سرکوبگرحرف زدی که باید به هر قیمتی باهاش رو به روشیم، با برادران روحی برای مبارزه همدست شیم و و اون روح متجاوزو به لاشخورا تحویل بدیم. من توی پست "دال و نشخوار هیجانات تازه" بدون اینکه از کتاب تو خبر داشته باشم، یا اینکه اسم بانوی وحشی رو بدونم، ناخودآگاه ازش کمک گرفتم، ناخودآگاه برادرای روحیمو صدا زدمو جلوی دال وایسادم تا نتونه میل به رسیدن به هدفمو سرکوب کنه یا به ضمیر ناخودآگاهم القا کنه که "تو لایق کارهای خاص نیستی و باید آدم معمولی ای باشی." ولی هنوز نوشته هات منو به وجد میاره مثلا من نمی دونستم کارهای نصفه نیمه هم کار همون روح زندانی کننده ی آرزوها و کنجکاوی ها -یا همون ریش آبی توی قصه ی تو- ئه. یا مثلا این عقیده که باید سراغ بایر ترین سرزمینها بریم، یا اینکه باید همیشه در حال نقشه کشیدن برای جرئت کردن و کنجکاوی و بیشتر دونستن باشیم، منو هیجان زده کرد. من دخمه رو توی یکی از پیچهای مغزم پیدا کردم ولی خوب الان وقت باز کردنش نیست. باز کردن دخمه ینی کاغذ، مداد و یه لیست از تمام آرزوهای سرکوب شده-شاید باید بذارم یه وقت که انقد خوابم نمیاد، یا راستشو بخوای این بخش زیاد به دردم نمی خوره چون من هنوز آرزوی سرکوب شده زیادی ندارم- به هر حال کلید دستمه. و کلید منتظر اینه که شروع کنه به خونریزی. ریش آبی منتظرمه کلاریسا.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 خرداد 1391 12:05 ب.ظ
سردادن زوزه
سه شنبه 2 خرداد 1391 12:28 ب.ظ
ارسال شده در: women who run with the wolves ،
کلاریسای عزیز؛
هنوز استخونها زیاد از من دور نشده بودن، هنوز ته رودخونه ها نرفته بودن، بین کهکشانها نیوفتاده بودن، دم دست بودن و من تونستم اونارو خیلی سریع جمع کنم. سرمو بردم زیر بالش و به یه متنی فکر کردم که مثل یه آواز بشه بالای سر اسکلت خوند تا احیا بشه. و در کمال تعجب خیلی سریع به ذهنم اومد. ساعت 1 نصفه شب توی تاریکی محض خیلی الهام بخشه که بخوای بخش وحشی خودت رو احیا کنی. حالا من تقریبا آماده م تا مثه یه گرگ توی سراشیبی دره بدوئم، سرعت بگیرم، و وقتی باریکه ای از نور طلایی آفتاب، یا نور سفید مهتاب به پهلوم خورد، تبدیل به یه بانوی زیبا بشم که داره مسیر دره رو با بیشترین سرعت طی می کنه.

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 خرداد 1391 12:05 ب.ظ

